۱۳۸۸ بهمن ۱۴, چهارشنبه

شکلات

1- همه پول را دوست دارند منتها بعضی ها تابلو می کنند، پول می بینند تعادلشان یکهو به هم خورد، آنقدر جو گیر می شوند که همه چیز یادشان می رود، حتی شان و شؤونات استادی و متعلقاتش ، ترم گذشته یکی از اساتید هنگام درس دادن در مورد چک، از دانشجوها می خواهد اگر کسی احیانا چک دنبالش است بدهد تا بتوانم بهتر، واضحتر، ملموس تر، ملوس تر، شیرین تر و تر و تازه تر، درس را توضیح بدهم، بعد یکی از آقایون دانشجو دست می کند در جیب کـتش و یک چک چهل میلیون تومانی به تاریخ همان روز در می آورد و تقدیم استاد می کند، خوب با توضیحات صدر پاراگراف معلوم است که عکس العمل این استاد مجهول نسبت به این تیکه کاغذ قیمتی چیست، بله به گزارش یکی از اساتید که این داستان را با اعجاب فراوان از منابع موثق برایمان تعریف می کرد؛ طرف کف می کند! و از آن پس به بهانه های مختلفه اعم از قرض و هبه و عاریه و دیگر عقود باحال، آویزان دانشجوی چهل میلیون تومانی می شود! اَاَاَ....اوووووووه....باباااا....استاااااااد !!!!

2- قبلا راجع به نفوذ کلام دکتر شهبازی مطلبی نوشته بودم که هنوز هم به آن اعتقاد دارم بلکه خیلی مفصل و گسترده تر از موضوع آن پست، عطف به ایشان، حرفها و توصیه های خارج از درس دکتر رحیمی خجسته هم در حد زیادی مجاب کننده و پر نفوذ است، ضمن اینکه خود دکتر خجسته هم در طول ترم عمدا در مورد اخلاق و آداب و رسوم وکالت و بحث هائی از این دست مطالبی پیش می کشد که بعید می دانم کسی از دانشجویانش به این راحتی این مطالب را از خاطر ببرد، آقای مسعودی تفرشی را یاد ندارم از این بحث ها سر کلاس کرده باشد، اما از آقای مقیمی چند مورد به خاطر دارم، شنیده ام آقای سرخوش هم در این مورد ید طولانی دارند، علی هذا من هم گاهی از این کارها می کنم، یادتان است ترم پیش در توییتر نوشتم:«عید غدیر آمد و بخاری از سید های این دانشکده بلند نشد...» از قضا به رگ غیرت یکی از سیده های دانشکده بر می خورد و در اولین فرصت همه را «جز من» مهمان شکلات های جینگیل فینگیلش می کند، حالا بهترین وجهی که برای عکس العمل باقی می ماند این است که به اصول کلی رجوع کنیم و استنباط کنیم که؛ «مهم نیست که آدمی خود شکلات تناول کند همین که واسطه شکلات خوردن دیگران شود خوش است» وخوب ما هم چون راهی جز این نداریم مجبوریم به این افکار مترقیانه خوش باشیم و حال کنیم.

۱۳۸۸ بهمن ۱۲, دوشنبه

اُنظر الی ما قال

از امام علی علیه السلام روایت است که اگر کلامی و سخنی شنیدی؛  «انظر الی ما قال و لاتنظر الی من قال» نمی گوید جستجو کن و ببین چه کسی آن را بیان کرده؛ مسلمان است یا کافر، از او خوشت می آید یا نمی آید، کت و شلوار می پوشد یا عبا و قبا. ملاک صحت و ارزش گفته های افراد شخصیت و سن و سال افراد نیست، باید ببینی چه حرفی برای گفتن دارد، حرفش راست است،یا دروغ، صحیح است یا باطل، حق است یا ناحق، اتفاقا حدیث دیگری هم از ایشان نقل است که مکمل آن است؛ «الحق لا یعرف بالرجال اعرف الحق تعرف اهله» یعنی نمی توانی، نباید، احمقانه است که بخواهی حق را با شناخت افراد به دست بیاوری، حق برای خود کسی است! ارزشی دارد، که نمی توان با واسطه این و آن به آن پی برد، خود ملاک تشخیص افراد است، اول باید حق را بشناسی بعد ببینی که چه کسی آن را بیان می کند تا به این واسطه بفهمی اهل حق هست یا خیر، نه برعکس. به نظر من اگر از شیعه علی بودن همین دو حدیث را یاد بگیریم، بفهمیم و به آنها عمل کنیم، هیچ مشکل، درگیری و جهل و اختلافی نه در جامعه برایمان پیش می آمد، نه در صحنه سیاست  و نه در عرصه دانشگاه و غیره. در دنیا نمونه بودیم، هیچ کس  بی خود و بی جهت برای دیگری نمی زد، ظاهر و مرام و مسلک افراد جواز توهین و افترا به دیگران نبود، یک استاد مسلم، دردانه و نمونه حقوق را چون ریش ندارد کوچک نمی کردیم به او دروغ نمی بستیم، چون از نفوذ علمی اش در نسل جدید بی جهت می ترسیم، بی دین و ملحد و بی سواد و شارلاتان نمی نامیدیمش و برای دو روز بر تخت و کرسی نشتن این همه بی دینی نمی کردیم. یا اگر سطح اعتقادمان به علوم سنتی در حد و اندازه یک استاد بی بدیل حقوق  که هم اجازه اجتهاد دارد و هم دکترای دانشگاهی، نبود نظراتش را نادیده نمی گرفتیم، نمی گفتیم مسموع نیست، چرت و پرت می گوید، یکی دو مورد جزئی از کتابهایشان جدا نمی کردیم تا پیش این و آن نقل کنیم و ناجوانمردانه بکوبیم و خوردش کنیم، این کارها از اخلاق به دور است ناجوانمردی است، من این اواخر چند مورد دیده ام که دقیقا به خاطر شخصیت دو تن از علمای حقوق عده ای نظرات و کتابهایشان را بدون هیچ دلیل و سند موجهی آماج توهین و افترا قرار داده اند، لزومی ندارد اسمشان را ببرم ولی می بینم که بعضی از این طرف غش کرده اند و قشری از آن طرف، نمی دانم چرا؟! علم و دانش را میخواهند جناحی کنند، بدون اینکه متوجه باشند  با نادیده گرفتن و کوبیدن طرف مقابل به دست خود به دامان دهشناک دره جهل می روند و خود را از نیمی از چیزهایی که باید بدانند محروم می کنند، نظر مخالف را نمی خوانند، یا اگر بخوانند بدون تامل و برای رد کردن می خوانند، عده ای ساده را هم خام خود می کنند و با هم به این طرف و آن طرف لشکر کشی می کنند، رسما به جنگ خرد می آیند، نمی خواهند علوم سنتی صیغل بخورد یا علم جدید را مقید و بومی و منطبق با حال و روز جامعه خودمان کنیم، این طرف چشمهایشان را سفت به هم فشرده اند و می گویند؛ «این» و آن طرف نیز چشمهایشان را محکم با پارچه بسته اند و می گویند؛ «آن». نمی دانم چرا؟! کم هم نیستند اغلب دانشجو هستند و چنانچه از اسمشان پیداست مثل من دهنشان بوی شیر می دهد ولی بر خلاف من و بیشتر هم سلکهایم؛ باد دارند و خیال می کنند با دو کلمه عقد و ایقاع یاد گرفتن پروفسور و مجتهد شدند و می توانند راجع به علم  اساتید کارکشته، مبرز و آشنای حقوق هم اظهار نظر کنند، بعضی شان هم انسانهای متشخص و با سواد و حتی استاد دانشگاه هستند اما تا اسم فلان استاد و کتابهایش می آید چنان تحقیر آمیز برخورد می کنند که گوئی درباره دشمنشان صحبت می کنند، حال آنکه کسی  که سنگش را به سینه می کوبند شاید اعتبار، رتبه علمی و تالیفاتش به یک بیستم این استاد هم نرسد، نه کتابهایش را درست و حسابی خوانده اند و نه حظی از کلاسهایش برده اند ولی مثل آب خوردن می کوبندش، این طور هم نیست که بگویند فلانی  آنجا اشتباه کرده و دلیل بیاورند و عاقلانه ردش کنند این که ایرادی ندارد بلکه نشان از سواد و قدرت استدلال ایشان و استاد مرجع و محبوبشان است، مشکل اینجاست که کلی صحبت می کنند و با یکی دو مثال تمام ارزش و تالیفات او را زیر سوال می برند و شخصیتش را به کلی خورد و لگد مال می کنند، تابلو هم است که دلیل این کارهایشان اختلاف مسلک و مرامی است که با آن استاد دارند، یعنی اول دیده اند که فلانی چه جور آدمی است، چه تیپی است چه اعتقاداتی دارد و بعد مقلد آثار علمی او شده اند، از همان اول دنبال «من قال» بوده اند نه «ما قال»  بدون اینکه «حق» را جستجو کنند و بشناسند یکسره سراغ «الرجال» ی رفتند که دوست داشتند حق و علم را تنها از آنها بشنوند، و طبعا علاوه بر اینکه ضرر می کنند و تا ابد جاهل و نادان باقی می مانند، اعصاب خیل کثیری از طرفداران و کسانی که با کتابهای هر دو طرف زندگی می کنند و آثار هر دو را دوست دارند و بر روی چشم می گذارند را نیز خورد و داغان می کنند،....

۱۳۸۸ بهمن ۵, دوشنبه

چهره های پرلبخند

بگذارید بعد از خسته نباشید به همه دوستان به جهت پشت سر گذاشتن امتحانات و استرسها و کم خوابی هایش، اولین پست بعد از امتحانات ترم سوم را اختصاص بدهم به اساتیدی که دیگر با آنها کلاس نخواهم داشت، نه در لیسانس و نه بر حسب فرض و احتمال اگر دو سال دیگر  مهمان همین دانشکده بودم در مقطع فوق لیسانس، در واقع نمی خواهم با توجه به سبک و سیاق این وبلاگ  آخرین فرصت را برای نام بردن از بزرگوارانی که دو ترم با آنها کلاس داشتم  از دست بدهم، دو استادی که هرگز چهره همیشه بشاش و پرلبخندشان را فراموش نخواهم کرد؛ خانم صادقی ودکتر انصاری، با خانم زیبا صادقی حقوق بین الملل خصوصی ا و 2 و با آقای دکتر انصاری حقوق اداری 1 و 2 و پلیس علمی را گذراندم، خانم صادقی که جوانترین استادهایمان بود، بهترین استاد خانمی هم بود که تا به حال در این دانشکده با آنها کلاس داشته ام، غیر از یک یا دو جلسه غیبتی که هم  این ترم داشت و هم ترم پیش، در باقی ساعات (بر عکس من) سر وقت می آمد و با حرارت و صدای گیرا درس می داد و حاضر غایب می کرد و می رفت، البته اگر سوالی هم کسی داشت همانجا آنقدر می ایستاد تا تمام و کمال پاسخگوی آنها باشد، غیر از دو سه مورد هم که مطالب را به هر علتی آنقدر مبهم مطرح کردند که در ابتدا همه و در انتها اکثرا چیزی از درس دستگیرشان نشد بقیه ی مطالب را خیلی خوب و با مثالهای روشن برایمان بیان می کردند، اهل شوخی نبودند، ولی به تیکه های جالب و معمولی می خندیدند،  یکی دو مورد هم که عصبانی شدند، تنها برخوردشان این بود که یک ربع ساعت در مورد آن با لحن تند و محکم صحبت کردند ولی طرف را مستقیما  مورد خطاب قرار ندادند و احیانا ندیدم علنا با کسی برخوردی انجام دهند، ذاتا کلاسشان کسل کننده نبود، ولی بد تایمی کلاس این ترم ما کمی به آن دامن می زد، اغلبمان چند کلاس قبل از آن داشتیم و این کلاس دقیقا هنگام غروب خورشید و اذان مغرب تشکیل می شد، به همین خاطر نیم ساعت آخر همه منتظر کات دادن استاد بودیم، کاری که به هیچ لفظ و معاطاتی نمی توانستیم به سر انجام برسانیم و استاد تا درسش را تمام نمی کرد، ول کن ماجرا نبود، خوب طبیعتا هم حق با ایشان بود، باید درسش را به جائی که می خواست می رساند. خوشبختانه امتحان را هم سخت نمی گیرند، مسائل و سوالات معمولا راحت و معتدل است و با کمی وقت گذاشتن می توان نمره خوبی از درس ایشان گرفت چنانچه ترم پیش بهترین نمره کارنامه من از درس ایشان بود، بر عکس آقای انصاری که به راحتی نمی شود نمره خوب از ایشان گرفت، قبولی تضمینی است ولی با توجه به حجم زیاد و پراکندگی مطالب از قبل ناخوانده ای  که شب امتحان باید بخوانی و دقت بیش از اندازه مصحح (که می گویند خود ایشان نیست؟!) اصولا در بهترین حالت نمره بیش از 15 یا 16 را نباید از ایشان توقع داشته باشی، آقای دکتر انصاری  جزو اساتید مسن دانشکده محسوب می شوند ولی روحیه شاد و طرواتی که در این سن دارند واقعا مثال زدنی است، من همیشه از سلام و علیک و همکلامی با ایشان لذت برده ام، خیلی گرم و خوش مشرب است با «پسر و دختر» به راحتی گرم می گیرد و از این جهت نسبت به خیلی از اساتید امتیاز دارد، البته گاهی در وضوح شوخی هائی که سر کلاس های مختلط می کند گوی سبقت از دیگر اساتید می ربایند ولی با توجه به شخصیت و سن و سالشان کمتر دیده ام کسی معترض و متعرض این سبک شوخی و تیکه های بی پرده باشد، 2مدرک دکترای جزا و جرم شناسی و حقوق اداری از معتبر ترین دانشگاه ها  و سابقه طولانی تدریس در دانشگاه شهید بهشتی و آزاد اسلامی و تالیفات با ارزش جزو افتخارات ایشان است  سابقه درخشانی که موجب آن شده که با تمام کهولت سن هنوز هم  بتوان از ایشان مطلب یاد گرفت، اگرچه نه به اندازه زمان جوانیشان ولی در حد حقوق اداری کفایت می کند، کلیات را معمولا فارق از جزئیات درس می دهند، و این برای امثال من که از مشغله های اداری و دولتی فرار می کنیم گمان می کنم بس باشد،... به هر صورت من از دست تقدیری که  اینگونه رقم زد؛ مدتی از عمرم را در این دانشگاه و پای درس خانم صادقی و دکتر انصاری بگذرانم اصلا شکایتی ندارم که هیچ، هرگاه پس از این در هر مکان و جایگاهی ایشان را ببینم با افتخار می گویم که من شاگرد شما هستم... اما با این حال ناگفته نماند که با تمام  سعی و تلاششان،  نتوانستند من را مجذوب رشته و تخصص تحصیلیشان کنند، نه اینکه از درس اداری یا حقوق بین الملل خوشم نیاید، نه، خوب بودند ولی آنچه را من می خواستم نبودند،علاوه بر آن، شیرینی و حلاوتی که در مدنی ، تجارت ، فقه،  اصول و حتی جزا بود  و پیچیدگی و در هم آمیختگی و ترنم موزونی که از آنها ساطع می شد و می شود در این دروس به مشام نمی رسید، یا حداقل نورش برای من کم سو بود، به همین خاطر تا اینجای کار هیچ برنامه ای برای ادامه تحصیل در این دو رشته و حتی حقوق تجارت پرطمطراق بین الملل ندارم، اگرچه قبلا هدفم برای ادامه تحصیل فقط همین قسم اخیر بود.

۱۳۸۸ آذر ۹, دوشنبه

وبلاگ گروهی

1- طی این مدت بعضی از دوستان در مورد شیوه اداره این وبلاگ نظراتی داشته اند، مهمترین و مورد اتفاق ترین آنها هم این بود که این وبلاگ را به صورت گروهی اداره کنیم، یعنی چون اینجا به اسم دانشگاه است و اغلب دانشجوهای دانشکده به اینجا سر می زنند به دست همانها هم اداره و به روز بشود، خوب از این لحاظ که مطالب متنوع تر می شود و وبلاگ هم زود به زود به روز و آپدیت می شود پیشنهاد به جائی بود ولی .... ولی نتوانست من را قانع کند، در این فاصله با کمی سبک سنگین کردن این پیشنهاد به این نتیجه رسیدم که شاید بهتر باشد اینجا به همین صورت و با یک نویسنده اداره شود، چندتا دلیل هم برایش دارم؛ اولی آن به خاطر خصلت خاص ما ایرانیهاست که خیلی علاقه ای به کار گروهی نداریم اگر هم شروع کنیم معمولا ابتر و بی سرانجام آن را رها می کنیم، یادم است ترم اول آقای دکتر واحدی می گفت؛ "از بین شرکتهایی که در ایران تاسیس می شوند هشتاد درصد آنها یا به زودی منحل می شوند یا ورشکست" ، تازه این جائی است که پای پول و منفعت مادی در میان است والا من در این مدتی که با اینترنت و وبلاگ سرو کار دارم سرنوشت وبلاگهای گروهی را هم هیچ  بهتر از شرکتهایمان ندیده ام، اغلب بعد از مدتی یا متروکه شده اند یا تنها به دست یک نفر جان بر کف اداره می شوند، خود من هم بهترین دلخوشی ام برای قبول این پیشنهاد این بود که هر وقت دنگم گرفت و حال و حوصله نداشتم بتوانم از زیر بار به روز کردن وبلاگ رها شوم، کمی هم در این مورد یعنی بی خیال شدن مطمئن هستم، بلاخره من هم ایرانی هستم، نتیجه ی منطقی اش هم این است که دوستان به من نگاه می کنند، کمال همنشین در آنها اثر می گذارد و آنها هم با تمام شدن شور و شوقشان یکی یکی بی خیال قضیه می شوند و سراین عالیجناب دوست داشتنی ما را بی کلاه باقی می گذارند، دلیل دیگر هم این بود که یکی از اهداف من از تاسیس این وبلاگ با این اسم، جمع شدن بچه های دانشکده در اینترنت بود، البته منظورم هر جمع شدنی نبود قبلا هم یکی از اهالی شفق توانسته بود هم دانشکده ای ها را درمحیط  یاهو 360 درجه گرد هم جمع کند اما کار بی هدفی بود و غیر از تک و توکی از دوستان که مرتب وبلاگهایشان را بروز می کردند اکثرا دنبال دوست و رفیق بازی خودشان بودند، با بلوکه شدن آن هم از طرف شرکت یاهو همه آواره و در به در کوه و بیابان شدند، در حالی که من می خواستم بچه ها تشویق به «نوشتن» شوند هر کسی را هم که دیدم وبلاگی دارد لینکش را در اینجا گذاشتم تا هم من از مطالب آنها استفاده کنم هم دیگران، الان هم به نظرم بهترین و صحیح ترین راه همین است، یعنی هر کس انگیزه ای در این زمینه دارد برای خود وبلاگی مستقل داشته باشد و اندیشه و دغدغه اش را با هم کلاسی ها و دوستان مجازیش به اشتراک بگذارد، این کار سودهای فراوانی دارد؛ هم افکار خود را در معرض نقد دیگران قرار می دهیم و کم و کاستی هایمان را می شناسیم و برطرف می کنیم ، هم محیطی ایجاد می کنیم تا بتوانیم با قشر وسیع تری از دوستانمان تبادل علمی و فرهنگی داشته باشیم و هم این قلم را  که در آینده ای نزدیک به عنوان یک حقوق دان به شدت به شیوائی و رسا بودنش نیاز داریم می توانیم تیز و آماده بهره برداری کنیم، این دو دلیل عمده ای بود برای آنکه من کما فی السابق خلبان این ابوطیاره باقی بمانم البته دلایل ریز و کوچک دیگری از جمله اینکه این دانشگاه با همه خوبی هایش ارزش وقتی بیش از این که من برایش می گذارم را ندارد و یا نگرانیم از بابت پذیرش مسئولیت مطالب دوستان و از این قبیل مسائل نیز بود که خوب، خیلی مهم نبودند... با این حال این نظر و تصمیم من بود ولی برای عملی کردنش خیلی قاطع نیستم اگر به نظر اغلب دوستان آمد که اینجا گروهی اداره شود و دلایلشان نیز متقن تر از دلایل من بود؛ سمعاً و طاعتا

2- آدمی هرچه بیشتر با کسی، چیزی یا جائی آشنا می شود دید دقیق تری نسبت به آن پیدا می کند، به همین دلیل اگر در این وبلاگ نظر یا مطلبی به نظرتان متناقض آمد و نتوانستید بنابر قاعده الجمع مهما امکن اولی من الطرح" بین آن دو مسئله جمع کنید؛ مطالب مؤخر را ناسخ مطالب مقدم فرض کنید؛ مثلا من در پستی آقای دکتر ولی الله انصاری را کنار اساتید مسنی که حال و حوصله درس دادن ندارند آورده بودم ولی این ترم اوضاع کاملا متفاوت است و ایشان انصافا در حد معمول اساتید دانشکده، خوب درس می دهند، ترم پیش کلاس خوش تایمی داشتیم، اغلب کسانی که اداری را با ایشان برداشته بودند سر کلاس ما می آمدند، به همین دلیل خیلی شلوغ بود احتمالا به این علت من در کلاس چیزی از اداری 1 نفهمیدم.(این مثال نسخ)  مورد دیگر اینکه فرصت نشد بنویسم آقای مقیمی نسبت به اشخاص و محجورین مدنی یک، روی درس جزای عمومی که تخصصشان بود خیلی مسلط و عالی بود،(این هم مثال جمع و نسخ باهم!) خودتان دیگر یا حقوق خوان  هستید یا حقوق دان، اگر راه بهتری هم سراغ دارید همان را پیش بگیرید، البته این نکته هم قابل ذکر است که  من به هیچ وجه نمی توانم واقعیت را در موضوعی که بحث می کنیم آنطور که هست، جامع و مانع نشان بدهم، خیلی جاها به یک نکته و اشاره ای کوتاه بسنده کرده ام، گاهی هم به خاطر سبک طنز آلود برخی نوشته هایم موضوع را با کمی اغراق بیان کرده ام، به همین دلیل خودتان هم می توانید بدون توجه به نوشته های من مطلب یا موردی را نسخ کنید، کاری که بدون شک بدون تذکر من هم انجامش می دهید.

3- کمی بیش از یک ماه تا امتحانات پایان ترم زمان باقی مانده، درسها و کتابها اغلب تلمبار شده اند، دهه ی محرم هم پیش روست، مجبورم کمی از تفریحات و کارهای غیر درسی ام مثل همین وبلاگ بزنم تا حداقل یک دور این کتابهای فلک زده را نگاهی کرده باشم، از نمره و امتحان های پایان ترم ترس و واهمه ای ندارم، با ده یا بیست پاس می شوند ولی حیف است که این ترم بگذرد و من کتاب اعمال حقوقی دکتر کاتوزیان را که هم به درد الانم می خورد و هم آزمونهای پیش رو، نخوانده بچینم کنار کتاب حقوق اساسی آقای وفاداری که در آینده هرگز رجوعی به آن نخواهم داشت.

۱۳۸۸ آذر ۲, دوشنبه

با وجدان

صدای بم و کلفت، صورت درشت و سبیل های مشکلی و ساده و اصولا تمام یا حداقل بعضی خصوصیاتی را که می تواند چهره یک انسان اخمو را در ذهن هر کسی تجسم کند دارد، تا حدی هم درست است ولی تمام ماجرا نیست، یعنی خشک است و اصلا شوخی نمی کند ولی اگر دختری از حقیقتی طنز آمیز که در زبان استاد جاری شده خنده اش بگیرد استاد هم دلش می لرزد و لبخند می زند و دوباره بر موضوع تاکید می کند تا مطمئن شوی شوخی و طنزی در کار نیست و اشتباها واقعیت خنده دار از آب درآمده، ندیده ام  با کسی تندی کند، در مورد حضور و غیاب و دیر آمدن سر کلاس هم بسیار قابل انعطاف است، وقتی دانشجویی وسط کلاس وارد یا خارج می شود فقط چند ثانیه سکوت می کند، او را تماشا می کند و دوباره به درس بر می گردد، حتی نمی تواند ببیند آفتاب دم ظهر در حال آزار و اذیت دانشجوئی در انتهای کلاس و درست جلوی من است، با چشم ها صندلی ای خالی جستجو می کند و به او پیشنهاد می کند آنجا بشیند تا با خیال راحت بتواند درس را ادامه دهد، اینها نشانه هائیست که باطن خوش روی استاد را در پس آن ظاهر متناقض نشان می دهد،اما درس؛ به سوالها تمام و کمال و به راحتی جواب می دهد، قبول دارم خشک درس می دهد، ریتم صدایش هم یکنواخت و تهی از شور و هیجان است ولی حق و انصاف بدهیم که آقای تقی زاده انصاری درس می دهد، ممکن است بگوئید خوب تفهیم نمی کند و شیرفهم نمی شویم ولی به هرحال مطالب کتاب را می گوید، از اول تا انتهای کلاس  بدون تحرک می نشیند و با نویزی مشخص و ثابت درس را به ما انتقال می دهد، خواب آور است ولی درس است، اگر جزوه بنویسیم، که حتما باید بنویسیم، چون بهترین راه برای یک ساعت و نیم حواس جمع بودن سر کلاس ایشان است خیلی چیزها  یاد می گیریم، امتحانشان را هم شنیده ام بیشتر از مطالب مطرح شده در کلاس می گیرند و کافیست همانها را برای امتحان  بلد باشی، حتما نمره هم می گیری، در حد هیجده را سراغ دارم، پس می شود بیست هم گرفت! اگر چه از قرائن بر می آید که سخت است ولی محال نیست، محتمل است و علی الظاهر راهش همین است که گفتم، مثالهایی که برای درک بهتر مطلب لازم است، کافی و جذاب نیست ولی بد هم نیست حتی نسبت به خیلی از اساتید دیگر خوب است،  طبقه بندی مطالب و تقسیم بندی ها هم منظم و نسبتا دقیق است،... خوب است دیگر؟! چه می خواهید، همه که شهبازی نمی شوند! برای من که حقیقتا در همین حد کفایت می کند، این که می بینم استادی وجدان دارد، مطالعه می کند و از درس دادن کم نمی گذارد برایم بس است، فکر هم نمیکنم هیچ جای دنیا همه ی اساتید یک دانشکده تعهدی داشته باشند که خشک و خواب آور درس ندهند، بلاخره آدم ها با هم فرق دارند نمی شود از همه یک توقع و انتظار را داشت، همین که آقای تقی زاده انصاری روی درسی که می دهند تسلط دارند بزرگترین ویژگی خوبی می تواند باشد که یک دانشجوی منصف مثل من(بعله) از استادش توقع دارد هر چند برای خیلی از دانشجوها کفایت نمی کند، خوب نکند، به من چه؟

بعدالتحریر: بهش گفتم دعا کن، خودش هم میدونست که اصلا راضی نبودم به زحمت بیفتد و منظورم این بود که هروقت خواستی دعا کنی برای من هم دعا کن، با این حال نگفت چشم، گفت؛ مگر اینجا دعای درخواستیه، حالا یک هفته است دوست و هم کلاسی دیگر ما دهنمان را رسما سرویس نموده، هر بار ما را بیند می گوید؛ نوشتی؟! آن را که گفتم نوشتی یا نه؟ با این حال من با کمال تواضع هربار گفتم چشم، سر فرصت؛ حالا هم برای آنکه به قولم عمل کنم از صدر و ذیل مسئولین دانشکده تقاضا می کنیم لطف کنند به شهرداری نامه بزنند تا اطراف دانشگاه را از این تابلوها و مامورهای کارت پارک نصب کنند تا شاید اینطور کمی خیال بچه های مایه دار دانشکده از بابت ماشین هایشان راحت تر شود، حتی شنیده ام چند سال پیش ماشین یکی از اساتید را هم از همین جا دزدیده اند! اگر فکر دانشجوها نیستید فکر خودتان باشید، شهرک غرب است اینجا، تفریحگاه دزدان دریائیست، حذر کنید و هرچه زود تر لطف بفرمائید و به این پیشنهاد جامه ی عمل بپوشانید!

۱۳۸۸ آبان ۲۶, سه‌شنبه

اخبار کوتاه

1) اولین خبر اینکه این هفته یکی از اساتیدمان خیلی قاطعانه در جواب سوال یکی از دانشجویان گفتند اقاله، ایقاع است، منتها با نقل قول همان دانشجو از دکتر شهبازی اول نظرشان تعدیل شد یعنی گفتند به نظر من اصلا نه عقد است و نه ایقاع ولی کمی بعد عوض شد و تصریح کردند که بله اقاله عقد است، سپس با خنده تلخی ایجاب کردند که حالا نروید به آقای شهبازی بگوئید که فلانی گفت اقاله، ایقاع است، ولی خوب من نشنیدم که کسی لفظ و اشاره ای مبنی بر قبول جز خنده جاری کند، پس قول و قراری منعقد نشد و من به همه گفتم، با این حال از استاد مکرمه تشکر می کنم که اصراری براشتباهشان نداشتند و با کمی تأمل آن را اصلاح کردند، این خود فضیلتی است، به همین خاطر هم ما این مورد را به قول آقای ولایی حمل بر صحت می کنیم و به پای فراموشی استاد می گذاریم.

2) امروز یکی دیگر از اساتید دانشکده که اتفاقا جزو اساتید خوب هم هستند، بر این نظر بودند که بهترین راه برای مقابله با آقای (واو) این است که ترم های آینده کسی با او واحد برندارد تا خود به خود کلاسهایش حذف شود، اینطور کم کم و بدون اطلاعیه و تحصن و درگیری می توان از گردونه خارجش کرد و از تلف شدن ساعتها وقت و عمر گرانبهای دانشجویان عمدتا تازه وارد که قرار است صرف تحصیل علم شود جلوگیری کرد، به نظر پیشنهاد خوبی بود.

3) این هفته آقای دکتر شهبازی ضمن اینکه خیلی از وضعیت تدریس متون فقه در دانشکده های حقوق می نالید و ناراضی بود، با تاکید فراوان بهمان توصیه کرد سی دی های درس شرح لمعه آقای وجدانی را از پاساژ مهستان واقع در خیابان کارگر جنوبی تهیه و طی یک برنامه حداقل دو ساله گوش کنیم و یاد بگیریم، می گفت؛ آقای وجدانی عالی درس می دهد؛ اول درس را کامل شرح می دهد و سپس ضمیرها را یکی یکی برمی گرداند و متن را ترجمه می کنند،... من که اگر گذرم به میدان انقلاب بیفتد حتما سی دی ها را تهیه و پروژه را استارت می زنم.

پ.ن: اینها خبرهای من بود، شما هم اگر خبر جالب و مفید یا نظری در این موارد داشتید بقیه را در جریان بگذارید.

پ.ن2: وبلاگ حقوق واحد تهران شمال یک ساله شد :)

۱۳۸۸ آبان ۲۲, جمعه

پویایی

من هرچه قدر از آدم های ایستا و قانع بدم می آید و اصولا همه ی مشکلاتی که برای خودم و بشریت پیش آمده را از این سکون و درجا زدن ها میدانم، بر عکس از آدم های پویا و متحرک خوشم می آید، در بین اساتید هم خواه ناخواه  با این قشر یعنی کسانی که فصل مشترکی به نام پویائی در خود دارند بیش از همه حال و الگو برداری می کنم، این که می بینم آقای رحیمی خجسته تا مقطع دکترا درس خوانده و وکیل موفقی هست، یا آقای مقیمی با این همه در آمدی که از وکالت دارد باز برای تکمیل تحصیلاتش به انگلیس سفر می کند ویا حتی دکتر شهبازی با این همه افتخار و یکه تازی باز می گوید نوار درسهای سطوح عالی حوزه را گوش می کند و برای تهیه مایحتاجش به دانشگاههای فرانسه مسافرت می کند، انگیزه ای در وجودم ایجاد می کند که گاه در تماس با این همه آدم خواب و افسرده ای که دور و برم ریخته احساس کرختی و سکته زدن می کند، انگیزه ای جادوئی که آدمی را از قید و بند تمام محدودیتها و تعلقات رها می کند تا منتهای استعداد بشر را به رخ  تمام انسانهای ایستائی که مهر تاریخ انقضا بر پیشانیشان حک شده بکشاند.